تبليغاتX

:: و امـــــــــا عـــــــشـــــــــق... ::

و امـــــــــا عـــــــشـــــــــق...

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم



ای سفر كرده من

 

بی توخوش نيست دلم بی تو ای محرم راز

 

چه كنم با گل سرخ ؟ چه كنم با گل ناز ؟

 

تك و تنها چه بگويم به بهار ؟

 

گر سراغ از تو گرفت چه بگويم به نسيم ؟

 

گر بهاران پرسد :

 

« لاله زار تو كجاست » ؟

 

من  پر از عطر خوش هم نفسی

 

تو چرا تنهائی ؟ غمگسار تو كجاست ؟

 

من  و اين سينه تنگ  من و پائيز غم آلوده درد

 

همدمم سايه تنهائی خويش بی بهار رخ يار

 

تك و تنها چه بگويم چه بگويم به بهار ؟

 

بی تو ای راحت جان با دل شيدا چه كنم

 

با جهانی غم و حسرت من تنها چه كنم

 

عشق و بی تابی من مایه بدنامی توست 

 

با تو پاكيزه تر از گل من رسوا چه كنم

 

در پی گمشده ای گرد جهان می گردم

 

ای خدا گر نشد اين گم شده پيدا چه كنم

 

مرا مان قطره آبی به كف آرند و خوشند

 

من كه مردم زعطش برلب دريا چه كنم

 

گرچه امروز مرا نيست زپی فردائی

 

گرنبندم دل از امروز به فردا چه كنم

 

روی برتافت زمن آنكه جهان هست

  

بعد از اين  گر نكنم پشت به دنيا چه كنم

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:51 توسط شیما |

كيه چشمای تو رو ببينه طاقت بياره

 

تو بايد قصه باشی قصه حقيقت نداره

 

تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن

 

تو رو از باغهای خلوت خدا فرستادن

 

من كه رسم عاشقی رو مثل مجنون بلدم

 

تورو باور ميكنم اما هنوز مرددمم

 

اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره

 

كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره

 

تو همونی كه غم جدايی را خاك ميكنی

 

شك رو از لمس سر انگشتان من پاك ميكنی

 

كيه چشمای تورو ببينه طاقت بياره

 

تو بايد قصه باشی قصه حقيقت نداره

 

 

 

+نوشته شده درشنبه یکم تیر 1387ساعت 20:16 توسط شیما |